با سلام - با سلام، جهان جای بهتری است

آشتی نمدی

نویسنده: محمدحسین محمدی دمنه

از اول مهمانی تا همین حالا که برگشته‌ایم و به زور، دهانش را باز کرده‌ام و مسواک را توی دهانش می‌چرخانم، یک ریز گریه می‌کند. از آن شب‌هایی نیست که با بهانه و وعده و وعید بتوانم حواسش را پرت کنم تا از یادش برود که پسرخاله‌اش سر عروسکش را با چاقوی میوه‌خوری گوش تا گوش بریده است. دلش عروسک خودش را می‌خواهد و بدون عروسکش خواب به چشمانش نمی‌آید. اما هرچقدر هم بچه‌ها چموش و حرف‌گوش‌نکن باشند بالاخره مادرها راه نجات را پیدا می‌کنند. به‌عنوان تیر آخر دراز می‌کشم کنارش. دست می‌کشم روی موهایش و بدون این که منتظر شوم تا گریه‌اش بند بیاید چشمانم را می‌بندم و شروع می‌کنم به دیدن گذشته و تعریف کردنش: برادرم رضا عروسک‌های مسخره‌ای دارد. مثل خودش که آدم مسخره‌ای است! آدم‌آهنی هم شد عروسک؟ نه نرم است، نه دست روی سرش می‌شود کشید. نه بغلش می‌شود کرد، نه بهش نقش به درد بخوری توی خاله‌بازی می‌شود داد.

قبول کرده بودم که با هم بازی کنیم. همین ماه پیش بود که رفته بودیم مشهد، خانه پدربزرگ. هر وقت که می‌رویم مشهد، موقع برگشت برایمان اسباب‌بازی می‌خرد. آدم‌آهنی رضا، دو تا عروسکی را که پدرم از مشهد برایم خریده بود گروگان گرفته است و من باید به فکر راهی باشم تا آدم‌آهنی‌اش را دور بزنم، عروسک‌هایم را نجات بدهم. تا باقی عروسک‌هایم از لانه می‌آیند بیرون، آدم‌آهنی رضا با تیر عروسک‌هایم را می‌کُشد. می‌گویم: چرا تیر تفنگت تمام نمی‌شود؟ می‌گوید: تیر تفنگ آدم‌آهنی‌های تموم نمیشه.

یک هفته است که حتی نتوانسته‌ام عروسک‌هایم را ببینم. رضا برای این که لج من را در بیاورد هی دکمه‌اشان را فشار می‌دهد و صدای گریه‌اشان را می‌شنوم. این آخرین نقشه‌ام است. اگر این یکی هم شکست بخورد دیگر نمی‌دانم باید چه کار کنم؟ از بابا قول گرفته‌ام که موقع نماز صبح بیدارم کند. گفتم که می‌خواهم از همین بچگی نمازخواندن را تمرین کنم. چقدر خوشش آمد و به من باریکلا گفت و قبول کرد. می‌خواهم موقع نماز صبح که رضا خوابیده است بیدارم کنند و یواشکی بروم سر وسایلش و عروسک¬هایم را فراری دهم. بابا با نوازش و بوسه بیدارم می‌کند که نماز بخوانم. می‌روم توی دستشویی. دست و صورتم را الکی خیس می‌کنم که یعنی وضو گرفته‌ام. می‌آیم بیرون بابا دستش را می‌برد سمت آسمان و خدا را به خاطر دختر با نماز و مؤمنی که بهش داده است شکر می‌کند. می‌گویم: بابا من خجالت می‌کشم جلوی شما نماز بخونم. میشه برم توی اتاق رضا؟ می‌گوید: ایرادی ندارد. مهر را بر می‌دارم و چادر گل‌داری را که مادربزرگ از کربلا برایم آورده بود سرم می‌کنم و می‌روم توی اتاق رضا.

عروسک‌ها باید توی کمد کنج اتاق باشند؛ همان جایی که آدم‌آهنی‌اش مسلح ایستاده است. نزدیک که می‌شوم پایم گیر می‌کند به یک سیم و صدای بوق بلند می‌شوم. بعد هم آدم‌آهنی‌اش شروع می¬کند به چرخیدن و تیراندازی کردن. پدر و مادر، به چشم به‌هم‌زدنی وارد اتاق می‌شوند و رضا از خواب می‌پرد. قرارمان با رضا این بود که پدر و مادر از بازی باخبر نشوند که می‌شوند. من و رضا توی اتاق رضا زندانی می‌شویم. عروسک‌ها به انباری برده می‌شوند و ما مجبوریم بازی‌های بی‌خطرتر و مهربان‌تری را در پیش بگیریم.

با مامان صحبت می‌کنیم و قول می‌دهیم که دیگر از این کارها نکنیم. مامان با بابا صحبت می‌کند و ما در عوض بازی‌های خطرناک، باید با خلاقیت خودمان برای خودمان عروسک بسازیم. رضا کاغذ می‌آورد. عروسک‌های کاغذی زود پاره می‌شوند. پس به درد نمی‌خورند. مادر برایمان مقوا می‌خرد و پارچه و نخ و پلاستیک. هیچ کدامشان ولی نرم نیست. به مادر می‌گویم: میشه یه چیزی باشه که نرم باشه؟ که بشه بغلش کرد؟ روز بعد، مادر با لبخند می‌آید توی سلول. برایمان نمد خریده است. هم نرم است هم پر از رنگ‌های مختلف. می‌شود باهاشان هزار چیز درست کرد. با رضا شروع می‌کنیم به ساخت‌وساز. من گل سر درست می‌کنم، رضا عروسک. با عروسک‌ها دوست می‌شویم و به‌عنوان سند آزادی تحویل مادر می‌دهیم. از عروسک‌های قبلی بهترند. هم به کسی تیراندازی نمی‌کنند هم توی زندان گریه و زاری راه نمی‌اندازند، هم آن‌قدر نرم هستند که می‌شود شب‌ها بغلشان کرد و با خیال راحت تا بعد از نماز صبح خوابید.

قصه‌ام که تمام می‌شود چشمانم را باز می‌کنم. دخترم را نگاه می‌کنم که موهایش روی دست من و بالشت کنارش پخش شده است. نمی‌دانم از کجای این قصه را دیگر نشنیده و خوابش برده است، فقط می‌دانم فردا صبح هر طور که شده باید بروم توی انباری و دوباره نمدها را در بیاورم و این بار به جای رضا و به جای مادرم که حالا سال‌هاست که نیست، بنشینم کنار دخترم و با نمد، عروسک بسازم، گل سر بسازم، تمام آرزوهای دخترم را با نمد، کوک بزنم و خلق کنم.

 

09 اردیبهشت 1396 نوشته : تحریریه دسته : داستان

نظر شما درباره این محصول
برای ثبت نظرات، نقد و بررسی شما لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود شوید. ( ورود - ثبت نام )
; ;