با سلام - با سلام، جهان جای بهتری است

خورجین آبی با نوارهای زردرنگ

نویسنده: یونس عزیزی

عاشق پستچی‌ها بودم. هنوز هم هستم. پستچی‌ها همیشه جذاب‌اند. دوست‌داشتنی. انگار حلوای تر باشند. یا یک چایی قندپهلو در عصر یک روز زمستانی، میان برف‌ها. یا چیزی شبیه به یک صبح خنک وقتی داخل تراس طبقه‌ی چهارم، روبه‌دریا می‌نشینی و کم‌کم آسمان سپیده می‌زند و هوا روشن می‌گردد و منتظر طلوع خورشید می‌شوی.

همیشه فکر می‌کردم آدم‌هایی که با اداره‌ی پست سروکار دارند یا هرازگاهی آقای پستچی می‌آید در خانه‌ی شان و زنگشان را به صدا درمی‌آورد، آدم‌های درست‌وحسابی تری‌اند. فرهیخته‌تر. بافرهنگ‌تر. با خودم فکر می‌کردم چقدر این آدم‌ها خوشبخت‌اند. چقدر زندگی به کامشان است و چقدرکیف دنیا را می‌کنند. هر وقت پستچی محل برای همسایه‌ها بسته‌ای می‌آورد سمتش می‌رفتم و دستم را روی فرمان موتورش می‌گذاشتم و می‌گفتم آقای فلانی برای ما هم یک‌چیزی بیاور. حتی اگر شده یک پاکت خشک‌وخالی. این را که می‌گفتم خنده می‌نشست روی لب‌های آقای پستچی. می‌گفت چشم. برات می آرم.

بعضی وقت‌ها پستچی هم در خانه‌ی ما می‌آمد، حتا اگر برای رساندن قبضی، احضاریه‌ای چیزی. هر وقت می‌آمد در خانه‌ی مان چشم‌هایم می‌شدند دوتا مروارید درخشان. برق زنان. فقط خودم می‌دانستم چه اتفاق خوشایندی برایم می‌افتد. نمی‌توانستم قدر و اندازه‌اش را بگیرم و برای کسی توضیح دهم. یک حال درونی بود. یک مکاشفه. یک اشتیاقی بود ناگفتنی. پستچی که می‌آمد دیگر برایم فرقی نداشت بسته‌ای که آورده بزرگ است یا کوچک. مهم دویدن من از پله‌ها بود و رسیدن به دم در. مهم دیدن باک زردِ موتور و خورجین آبی با آن نوارهای زردرنگش بود. مهم‌تر دیدن خودِ آقای پستچی بود؛ وقتی نامه یا بسته را تحویل می‌داد و می‌خواست برایش امضاء کنم.

هنوز امضایم به بلوغ نرسیده بود. هرروز رنگ عوض می‌کرد و قوسش به یک‌طرف از جهات اربعه تمایل پیدا می‌کرد. ولی هر وقت آقای پستچی دفتر رسید را روی زین موتورش باز می‌کرد و می‌گفت اینجا را امضا بفرمایید همه‌ی تلاشم را می‌کردم تا آخرین نمونه از امضایم که به نظر خودم به بهترین حالت ممکن رسیده بود جلوی اسمم بزنم.

آن‌قدر جمله‌ی "برای ما هم یک‌چیزی بیاور. حتی اگر شده یک پاکت خشک‌وخالی" را تکرار کرده‌ام توی گوشش خواندم که باهم رفیق شدیم. رگ خوابم دستش آمده بود. آخرین بار که آقای پستچی را دیدم برایم دست تکان داد و گفت بیا نامه برایت آورده‌ام. با این جمله انفجاری درون من رخ داد. انرژی‌اش دوید داخل پاها. چنان باعجله سمتش رفتم که زانویم گیر کرد به لوله‌ی گاز داخل پیاده‌رو. آخ نگفتم. همان‌طور که زانویم تیر می‌کشید لنگ زنان جلو رفتم و پاکت نامه را تحویل گرفتم. به آدرس فرستنده نگاه کردم. آدرس آشنا نبود. می‌خواستم همان‌جا پاکت را بازکنم. گفت عجله کن. اینجا رو امضاء کن من برم. او که رفت پاکت را باز کردم. نامه، داستان پستچی مهربانی بود که از گفتن "نامه ای نداری" دلش می گرفت. نوشته بود: "از بس که گفتی برای ما هم یک چیزی بیاور امروز که سرم خلوت بود نشستم و برایت نامه ای نوشتم. اما هیچ نمی دانم چه باید بنویسم". کاری که کرده بود بی نظیر بود گو اینکه متن نامه تقریبا دو خط و نیم بیشتر نمی شد. پایانِ نامه را هم امضاء زده بود و با خط خوش نوشته بود از یک پستچی ساده به دوستی که همیشه چشم‌به‌راه یک بسته‌ی پستی است.

خیلی وقت بود آقای پستچی را ندیده بودم. دلم لک ‌زده بود برای دیدنش. آن‌قدر دل‌تنگ بودم که حتا توی راه مدرسه چشم می‌گرداندم سر این کوچه و آن خیابان بلکم یک پستچی گاز موتورش را گرفته باشد و از جلوی نگاهم رد شود. یا در خانه ایی منتظر ایستاده باشد برای تحویل دادن نامه ایی.

باید فکری می‌کردم و راه چاره ایی می‌جستم. این هرازگاهی آمدن‌ها مرا ارضاء نمی‌کرد. اشتیاقم بیشتر از این حرف‌ها بود. میل زیادتری به دیدن آقای پستچی داشتم. نمی‌توانستم بنشینم به امید اینکه آقای پستچی کی نامه ایی برایم بنویسد یا برایمان بیاورد. بالاخره آقای پستچی نوکر بابای من که نبود. پس نشستم و برای کشاندن آقای پستچی به در خانه‌ی مان نقشه‌ای کشیدم؛ برق گرفتن اشتراک تمبر توی سرم جرقه زد.

رفتم اداره پست و یک اشتراک تمبر باز کردم. این‌طور اقلاً دو سه ماه یک‌بار پستچی مجبور بود بیاید در خانه‌ی مان. بیاید در خانه و شاسی آیفون را فشار دهد. صدایش از سیم‌ها بیاید بالا و برود بنشیند روی پرده‌ی حلزونی شکل که پستچی آمده؛ و من با هیجانی ناگفتنی بروم دم در و بسته‌ام را تحویل بگیرم.

این ترفند هم چاله‌چوله‌های زیادی داشت. گاهی اداره پست تنبلی می‌کرد و تمبرها را نمی‌فرستاد. گاهی هم موجودی اشتراک من ته می‌کشد و بهانه‌ی خوبی برای نفرستادن تمبرها جور می‌شد. باید فکر اساسی‌تری می‌کردم. خریدهای اینترنتی. این‌طور آمدن و نیامدن آقای پستچی دیگر دست خودم بود. کافی بود هر وقت ویرم بگیرد و دلم برای پستچی تنگ شود به کسری از ثانیه خرید اینترنتی انجام دهم و منتظر آمدن آقای پستچی باشم.

یک تی‌شرت خریدم و منتظر آمدن پستچی بودم. دو سه روز بعد زنگ خانه به صدا آمد آقای پستچی دم در داخل پیاده‌رو منتظر ایستاده بود. بسته را که از آقای پستچی تحویل گرفتم گفتم کاری می‌کنم هرروز بیایی در خونه ما. پستچی مثل همیشه خندان و لبخند به‌صورت دفتر رسید را روی زین موتورش باز کرد و گفت اینجا را امضا بفرمایید. بسته را گذاشتم روی زین موتور و مثل کسی که می‌خواهد پای سند مهمی را امضا کند آخرین نمونه از امضایم را انجام دادم و تشکر کردم.

پستچی هندل موتورش را زد و من هم بسته به دست در خانه را باز کردم. هنوز داخل پارکینگ خانه قدم نگذاشته بودم که صدای جیغ ترمز و کوبیده شدن تصادف سرجا میخکوبم کرد. سرم را برگرداندم. پراید سفید خودش را به بلوار وسط خیابان زده بود و چند متر آن‌طرف‌تر آقای پستچی روی زمین ولو شده بود و موتورش افتاده بود آن‌طرف بلوار.

 

07 خرداد 1396 نوشته : تحریریه دسته : داستان

نظرات سایر کاربران
علی محمدقاسمی
علی محمدقاسمی
علی محمدقاسمی
داشتم از خواندن داستان لذت می بردم که «صدای جیغ ترمز و کوبیده شدن تصادف سرجا میخکوبم کرد. سرم را برگرداندم. پراید سفید خودش را به بلوار وسط خیابان زده بود و چند متر آن‌طرف‌تر آقای پستچی روی زمین ولو شده بود و موتورش افتاده بود آن‌طرف بلوار.» چرا باید این پستچی قصه ما این بلا سرش میآمد؟!
حالا از این به بعد هر بار که خرید اینترنتی می کنم یاد این قصه می افتم :|
نظر شما درباره این محصول
برای ثبت نظرات، نقد و بررسی شما لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود شوید. ( ورود - ثبت نام )
; ;