با سلام - با سلام، جهان جای بهتری است

راه‌های نوشتن درباره خودم

چند می‌گیری، داستان مرا بنویسی؟

اولین بار که شنیدم کسانی هستند که پول می‌دهند تا نویسنده‌ای زندگی نامه شان را بنویسد، بُهت زده نشدم؛ چون اصلا باور نکردم. وقتی که موضوعی را باور نکنی حتما درباره‌اش هم به صورت جدی فکر نمی‌کنی. سال‌ها پیش در یکی از این جلسه‌ها سخنران جلسه از وضعیت بد کتاب‌خوانی و نشر داستان گفت و چیزهایی در مورد سفارشی‌نویسی و آفت داستان‌های سفارشی. بعد گفت: «متاسفانه کار به جایی رسیده است که بعضی نویسندگان خوب ما ناچار می‌شوند از کسانی پول بگیرند تا زندگی‌شان را به صورت یک رمان سطحی و سفارشی بنویسند.»
بیشتر احساس کردم این یک مبالغه برای نشان دادن وضع بد نویسنده‌هاست. ولی سال‌های بعد چیزهای عجیب‌تری دیدم. از کپی کردن آثار هنری و سرقت‌های ادبی تا روش‌های عجیب و غریب نوشتن. مثلا آدم‌های خیلی معروفی که از روی دست دیگران نوشته‌اند. یا کتاب‌های پرفروشی که بعدها مشخص می‌شد نویسنده‌ی محبوبش یواشکی از روی کتابی قدیمی در کتابخانه‌ای متروک نوشته است و حالا که طشت رسوایی‌اش از بام  افتاده، شده است خوراک خبرنگارهای همیشه در صحنه. ولی با همه اینها هنوز تمام ماجرا به شوخی شبیه‌تر بود. فکر کن یک روز بعد از کلی کلنجار رفتن ناگهان تصمیم بگیرم که زندگی‌ام را کسی باید بنویسد.  نه. خیلی دور از ذهن بود. اما دنیا همیشه آن‌طوری نیست که ما فکرش را می‌کنیم. بعدها وقتی خودم به صورت جدی‌تر شروع به نوشتن کردم فهمیدم واقعا به این سادگی‌ها هم نیست. یک صفحه  A4 سفید و یا صفحه خالی نرم‌افزار word روی مانیتور می‌توانست ترسناک و ناشناخته باشد. ته مداد را می‌جویدم و با صفحه کلید چند کلمه تایپ کنم و به همان سرعت روی نوشته‌هایم خط خطی می‌کردم یا انگشتم روی دکمه  backspace می‌لغزید. واقعا می‌توانستم کسی را پیدا کنم که ازش بخواهم یک رمان چند صد صفحه‌ای از زندگی‌ام بنویسد؟
 

هیچ کس مثل «خودت»، نمی‌تواند از «تو» بنویسد!

حرف آخر را اول گفتم که هم خیال خودم راحت شود هم خیال شما. این یک جمله تعارفی و تشریفاتی نیست. یک واقعیت ساده است که بسیاری از ما متوجه آن نیستیم. هیچ کس از خودمان بهتر خودمان را نمی‌شناسد. دورترین و کم‌رنگ‌ترین خاطره‌ای که از کودکی یادمان مانده. خاطره یک بعد از ظهر تابستانی و ساکت، آخرین باری که بهترین دوست‌مان را دیدیم، اتفاق خنده‌داری که روز عروسی برادرمان افتاد، اولین جایزه‌‌ای که گرفتیم، اولین حقوق یا پاداش،….
 شاید ما نتوانیم به خوبی نویسنده‌های کاملا حرفه‌ای و این کاره بنویسیم ولی چه کسی تمام این‌ها را مو به مو و بهتر از ما خبر دارد؟ چه کسی بهتر از خود ما از حس و حال‌ نگفتنی‌مان می‌تواند بنویسد. جوری که وقتی بخوانیم دوباره همان لحظه تکرار ناشدنی دوباره همان حس و حال تکرار شود و خودمان بیشتر از همه کیف کنیم. شاید ما مثل نویسنده‌های تمام وقت و حرفه‌ای نتوانیم بنویسیم ولی نکته اینجاست که بهترین نویسنده روی زمین هم نمی‌تواند مثل خودمان درباره‌مان بنویسد. به عبارتی دیگر اگر پای نوشتن از «خود» (خودنوشت) در میان باشد، تو یک نویسنده تک هستی. بهترین کسی که می‌تواند از خودت بنویسد.

مگر من آدم مهمی هستم؟


خیلی خُب! خودم از همه بیشتر خودم را می‌شناسم. ولی مگر من مارکوپولو یا ناصرخسرو قُبادیانی هستم که بخواهم از خودم بنویسم. چه اتفاق مهمی در زندگی من افتاده است که برای دیگران جذاب یا همه باشد. چه اتفاقی در زندگی روزمره و کسالت‌آور من می‌افتد که ارزش نوشته شدن داشته باشد؟ اگر این سوال‌ها به ذهن‌تان برسد معلوم است که خودتان را خوب نشناخته‌اید یا دست کم گرفته‌اید. باید بدانید که شما هر کسی که باشید و در هر مکان و زمانی که زندگی می‌کنید در تمام دنیا منحصر به فرد هستید. برای دانستنش هم باید یک بار دیگر یک کم به خودتان فکر کنید. فقط یک کم. به شیرین‌ترین خاطره‌تان، به یک خاطره‌ی کم‌رنگ که مثل فیلمی قدیمی و صامت فقط قسمت‌هایی ازش یادتان است. به خانه و محله‌ای که کودکی‌تان در آن گذشته است. به تلخ‌ترین جدایی،  به یک روز خوش خیلی معمولی، به روشن‌ترین خاطره، به آرزوهایی که الان دیگر آرزویتان نیست. به چیزهایی که دوست دارید داشته باشید. به بهترین دوست‌تان. و به خیلی چیزهای دیگر که با کمی فکر کردن به یادش می‌افتید. حالا همه‌ی این چیزهایی که متعلق به شماست را در کنار هم و با هم تصور کنید. چند نفر در دنیا وجود دارند که دقیقا چیزهایی مثل این برایشان اتفاق افتاده باشد. شاید به نظر خاطره‌های شخصی‌تان خیلی معمولی به نظر بیایند، ولی نکته‌اش این است که این خاطره فقط و فقط مال شماست. پس شما هم می‌توانید با همین خاطره‌ها و دغدغه‌های به ظاهر معمولی منحصر به فرد باشید.

 

روشی کاربردی برای نوشتن از خود:

باید برایتان جالب باشد که همه‌ی این چیزهایی را که گفتم به چشم خودم دیدم. چیزی که در مدتی کوتاه در تحریریه سایت باسلام هم تجربه کردم. ماجرا از این جا شروع شد که در «بازار اجتماعی سلام» تصمیم گرفتیم درباره تولیدکننده‌ها بنویسیم. چون اعتقاد داشتیم هر تولید کننده‌ای که به سایت باسلام می‌آید یک تولیدکننده خاص است. بنابراین زندگی‌اش مهم است. مهم است که مشتری بداند محصولی که می‌خرد به دست چه کسی تولید شده و آن طرف قضیه فقط دستگاه‌های بی‌روح و ماشین نیست. یک انسان است با کلی دغدغه و آرزو. شروع کردیم به مصاحبه گرفتن و نشستن پای صحبت‌های تولیدکننده‌ها. به کارگاه‌شان سر می‌زدیم یا دعوت‌شان می‌کردیم به دفتر باسلام. کلی فایل صوتی می‌گرفتیم و پیاده می‌کردیم و همه‌مان خوشحال بودیم. پیش‌تر که رفتیم با چالش‌هایی روبه رو می‌شدیم و لازم شد راهبردمان را تغییر بدهیم. بعضی از تولیدکننده‌هایی که با ما تماس می‌گرفتند صدها کیلومتر از ما فاصله داشتند و به این زودی‌ها نمی‌توانستیم پیشش برویم. از طرفی نرخ رشد پیوستن تولیدکننده‌ها به «باسلام» رو به رشد بود و ما به خوبی می‌دانستیم در آینده نزدیک عملا امکان مصاحبه گرفتن با تک تک تولیدکننده‌ها نیست. ما اعتقاد داشتیم همه تولیدکننده‌های ما می‌توانند از خودشان بنویسند، همه تولیدکننده‌های ما نویسنده‌اند فقط باید بهشان اعتماد کنیم و اگر لازم شد راهنمایی‌شان کنیم. ولی خودشان قلم به دست بگیرند.
حقیقت این است که نوشتن کار ساده‌ای است. ولی چون تبدیل به کار روزمره ما نشده و به آن عادت نکرده‌ایم در نگاه اول مشکل به نظر می‌رسد. برای همین بعضی از تولیدکننده‌ها در برابر درخواست ما تردید می‌کردند. آنها به ما می‌گفتند که مطمئن نیستند که بتوانند بنویسند. چون تا حالا این کار را نکرده‌اند. کم کم به این نتیجه رسیدیم که در قدم‌های اول یک الگو معرفی کنیم. ولی این الگو در دنیای بی‌نهایت نوشتن چطور می‌توانست شکل بگیرد؟ بعضی انتظارات ما از تولیدکننده‌ها مشخص بود. اطلاعاتی در مورد محصول‌شان و اینکه چطور شد وارد این وادی شدند و چه هدف و چشم اندازی را دنبال می‌کنند. الگویی که برای تولیدکننده‌ها ترسیم کردیم از چند سوال تشکیل شده بود.  به تولیدکننده‌ها گفتیم برای نوشتن یک متن شُسته رُفته درباره خودشان به همین سوال‌ها جواب دهید و پاسخ سوال‌ها را بدون اینکه دوباره سوال را تکرار کنند دنبال هم بنویسند. نتیجه کار یک متن پیوسته درباره خودشان می‌شود. امتحانش کار سختی نیست. آنچه که شاهد بودیم فراتر از انتظار ما بود. هر چند سوال‌های ما ثابت بود ولی تنوع روایت زندگی‌هایی که به دست ما می‌رسید بی‌شمار بود. هر چه که پیشتر می‌رفتیم کار ساده‌تر می‌شد. به سادگی می‌شد به تولیدکننده بگوییم که دنبال چه هستیم و کلی هم نمونه متنی داشتیم که می‌توانستیم برایش بفرستیم.

یک نمونه

به این نمونه جالب توجه کنید. در ابتدا سوال‌هایی که به آقای مردانی داده شد و بعد متنی که بر اساس همین سوالات نوشته شد:
(برای رعایت اختصار هم در سوال‌ها و هم در متن گزینش شده)

 سوال‌ها:

1- در مورد اسم و نام خانوادگی‌تان چیزی می‌دانید؟
2- چند ساله هستید و چه احساسی به آن دارید؟
3- محل تولد و بزرگ شدن‌تان کجاست؟ چه احساسی به آنجا دارید؟
4- شغل‌تان چیه؟ آیا دوست دارید فرزندتان شغل شما را ادامه دهد؟ چرا؟
5- چطور شد که به این شغل علاقه‌مند شدید؟
6-  اقوام و آشنایان چه نظری درباره شغل شما دارند؟
7- آرزوی شما در مورد شغل شما چیست؟
8- تحصیلات و شغل‌های دیگری که تجربه کردید؟
9- از چه سنی وارد این کار شدید؟
10- سختی کارتان در چیه؟
11- آیا شغل سرمایه‌ی خاصی نیاز دارد؟ چگونه تهیه‌اش کردید؟
 

متن خودنوشت:

من امید مردانی هستم. جد ما علیمردان بود. سال 1316 از طرف حکومت آمدند که شناسنامه بدهند پدربزرگِ پدر ما خیلی به او محبت کرد. یک گوسفند هم به مامور داد. ولی در همان اطراف  خیلی اذیتش کرده بودند. وسایلش را ریخته بودند توی آب و کتکش زده بودند. مامور که محبت پدربزرگِ پدر ما را می‌بیند می‌گوید: تو خیلی مردی! همان اسم را هم می‌گذارد نام خانوادگی‌مان!
سی و شش سالم است. فکر می‌کنم می‌توانستم بیشتر رشد و ترقی کنم. قبلا هم جایگاهم بهتر بود و نسبت به هم سن و سال‌هایم کارآیی بیشتر و جایگاه اجتماعی بهتری هم داشتم. ولی این سال‌ها مشکلاتی پیش آمد که آن طور که باید و شاید رشد نداشتم.
الان خوزستان زندگی می‌کنیم ولی تابستان‌ها می‌رویم چهارمحال بختیاری. از سال 1382 وارد کار زنبور عسل شدیم. زنبورداری باید شغل دوم باشد. یک مدتی خیلی ناخوش بودم و عسل طبیعی آرامم می‌کرد. خودم هم هر وقت می‌رفتم دشت و بیابان و با زنبورها تاب می‌خوردم اعصابم آرام‌تر بود. این طور شد که وارد کار زنبور و عسل شدم. آشناها و قوم خویش‌ها هم به من اعتماد دارند و اگر بدانند عسل من است تهیه‌اش می‌کنند.
با کارهای صنعتی میانه‌ای ندارم. کارهایی که انجام می‌دهم باید مرتبط به طبیعت و بیرون باشد. گاهی در حمل و نقل‌ها که می‌خواهی کندو را بار کنی یک دفعه کندو باز می‌شود همه زنبورها می‌ریزند سرت و نیشت می‌زنند. حاضری آن را رها کنی یا مشکلاتی که برای تهیه کندو و موم و وسایلش پیش می‌آید. ولی کاری است که با طبیعت سر و کار دارد و من دوستش دارم.
اگر بخواهی در سطح گسترده کار انجام بدهی سرمایه نسبتا خوبی می‌خواهد ولی اگر بخواهی کار کوچک انجام بدهی نه. با یک سرمایه معمولی هم می‌شود انجامش داد. من خودم خیلی دنبال گسترش کار نیستم چون می‌خواهم اعصابم آرام باشد....
برای دیدن نمونه‌های بیشتر به سایت باسلام و بخش درباره زندگی و خودنوشت غرفه‌دارهای این سایت مراجعه کنید.

02 خرداد 1396 نوشته : احمد مدقق دسته : کارگاه ارتقا و بهبود غرفه

نظرات سایر کاربران
شریف
شریف
شریف
بسیار عالی
Mona
Mona
Mona
سلام من هم همیشه دوست داشتم بنویسم ،همیشه رویای نویسنده شدن را داشتم ،خیلی کوچکتر که بودم شروع کردم به نوشتن ، و سعی کردم زندگی مادرم رو بنویسم ،شاید به خاطر اینکه ما بیشتر با هم تنها بودیم ،روی دار قالی مینشستیم و من چاله پری میکردم و مادرم همیشه برایم قصه میگفت ،البته قصه ی واقعی از زندگی خود ، وقتی قصه میگفت من تصویرش رو جلوی چشمانم میدیدم ، انگار واقعا اونجا بودم به خاطر همین دوست داشتم زندگی اش را بنویسم ،اتفاقاتی ک در زندگی مادرم افتاده بود واقعا جالب بود اتفاقاتی ک اصلا در زندگی من نبود ،زندگی روستایی مادرم خانه ی کاهگلی روستایی، نزدیک رودخونه و باغ آلو و حیوانات اهلی و هر روز اتفاقات جدید ،ولی در زندگی من چه چیزی بود،جز یک خونه ی آپارتمانی کسالت اور ک هیچ اتفاق خارق العاده ای در اون نمی افتاد ، چهارده پانزده ساله بودم یک روز شروع کردم به نوشتن یک دفتر چهل برگ برداشتم و پرش کردم بعد از اون چند بار دیگر هم نوشتم نمیدونم اسمش رو چی میشه گذاشت ولی میهمانی کسی که می امد و با مادرم در و دل میکرد شب به شب روی کاغذ می اوردم ...
این نوشته من رو برد ب اون سالها
خیلی عالی بود گاهی فقط باید شروع کرد .
علی شاه قلعه
علی شاه قلعه
علی شاه قلعه
عالی
علی محمدقاسمی
علی محمدقاسمی
علی محمدقاسمی
این نوشته یکی از بهترین و جذاب ترین نوشته هایی بود که تا به حال توی بلاگ باسلام خوندم. درود بر نویسنده ش که اسمش هم معلوم نیست :)
نظر شما درباره این محصول
برای ثبت نظرات، نقد و بررسی شما لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود شوید. ( ورود - ثبت نام )
;