با سلام - با سلام، جهان جای بهتری است

شاخه گلی برای سوسن

نویسنده: سید محمد حسین محمدی دمنه

ایده سفرمان به ترکیه در پاییز چهل و نه کلید خورد. برگشته بودم شیراز. تابستان همان سال درسم در دانشگاه پهلوی تمام شده بود. از درس‌های سوسن ولی یک ترم مانده بود. آن روز‌ها هنوز شیراز می‌نشستند پشت حافظیه. برای دیدن سوسن هم که شده مجبور بودم لااقل هر دو هفته یک بار سوار اتوبوس‌های خط تهران شیراز بشوم و بیایم دیدنش. هم او را می‌دیدم و هم  بوی خوش بهارنارنج و انواع اقسام گل و گیاه را استشمام می‌کردم و با یک سینه‌ پر از بوی خوش  بر می‌گشتم تهران. دوم مهر بود و قرار بود و اتوبوس راس ساعت دوازده تهران را ترک می‌کرد. سوسن تلفن کرد که پدرش دعوتم کرده تا برای عصر بروم خانه‌شان و دربی را با هم تماشا کنیم.با سوسن توی دانشگاه آشنا شده بودم. علت آشنایی‌مان نزدیکی گرایشات فکری‌مان بود. چندباری کتاب و جزوه برای هم آورده بودیم و دست آخر فهمیده بودم پدرش از دوستان نزدیک دکتر ارانی بوده.  برای من که شیفته دکتر بودم چنین آشنایی بسیار میمون بود. تا قبل از دربی یکی دوبار فقط پدرش را دیده بودم. درباره جامعه فئودال صحبت کرده بودیم و میانه‌ی صحبت‌هایمان غیر مستقیم به شاه طعنه زده بودیم. این بود که حسابی از من خوشش آمده بود. هرچند سال‌ها بود که فعالیتی نداشت اما هنوز جوان‌های ضد امپریال را دوست می‌داشت و به قول خودش ما او را یاد جوانی‌اش می‌انداختیم. دعوت پدرش را قبول کردم و فردا عصرش جلوی خانه‌ی مهندس اسدالله بخشایشی ایستادم و در زدم.

 مهندس فرانسه رفته بود و یکی در میان جمله‌هاش فرانسه صبحت می‌کرد. خوبی‌اش این بود که کمی فرانسه می‌دانستم. نشستیم روی مبل‌ و تا قبل از بازی کمی درباره مارکس و انگلس حرف زدیم. سوسن یک بلوز سفید به تن کرده بود که پر از گل‌های سرخ محمدی بود. موهای مشکی بلندش را روی شانه‌هایش رها گذاشته بود و نشسته بود میان من و مهندس بخشایشی. سعی می‌کرد به شوخی‌های من بلند‌تر از پدرش بخندد و حرف‌های پدرش را درباره وضعیت اسفناک مملک بیشتر از من تایید کند. گوینده رادیو که شروع کرد به معرفی بازیکن‌ها مهندس صدای رادیو ترانزیستوری چوبی‌اش را که کنار دستش بود زیاد کرد و با خنده گفت« شرط ببیندیم؟» چه چیزی برای من بهتر از این بود که با بردن این شرط یک قدم به سوسن نزدیک تر می‌شدم و می‌توانستم از این شرط نهایت استفاده را ببرم. پس بدون معطلی قبول کردم. مهندس گفت اگر پرسپولیس باخت من چه کنم و اگر تاج برد شما چه می‌کنید؟» نگاهی به سوسن انداختم. با چشم‌هاش التماس می‌کرد که شرط درست و به در بخوری ببندم. گوینده رادیو گفت« داوری این مسابقه را طغرل والملک از کشور ترکیه به عهده دارد» جمله‌اش که تمام شد لبخندی زدم و رو به مهندس گفتم« اگر تاج برد اجازه بدید من و سوسن خانم یک سفر بریم ترکیه» سوسن می خواست از روی صندلی‌اش بپرد توی آسمان. مراعات پدر و آداب جمع را کرد و فقط یک بار محکم دستانش را بهم زد. با خنده‌ای که سعی داشت پنهانش کند چشمانش را به دهان پدرش دوخت و منتظر جواب او شد. مهندس حسابی جا خورده بود. دستی به سبیلش کشید و گفت « اگر تاج باخت یک سال از شیراز تبعیدی و حق آمدن به شیراز را نداری» بلند شدم رفتم نزدیک و دستم را دراز کردم. دست دادیم. مهندس خودش را صندلی جا به جا کرد و پیچ صدای رادیو را تا جایی که می شد چرخاند. فضای خانه هیچ کم از استادیوم بازی نداشت.

هرچند بازی را تاج برد و مهندس باخت. اما شیش ماهی طول کشید تا قبول کند که قبول کرده من و سوسن برویم ترکیه. یازدهم اردیبهشت سال 50 بزرگ ترین و بهترین سفر زندگی من در استانبول آغاز شده بود.

میان آن شلوغی و بگیر و ببند‌ها من و سوسن آمده بودیم استانبول آمده بودیم آنکارا. با این‌که هردویمان علاقه شدید به دیدن مکان های تاریخی ترکیه داشتیم اما کم می‌شد که از هتل خارج بشویم. بیشتر وقتمان را توی هتل و در کنار هم می‌گذراندیم. دلمان می‌خواست همان‌جا توی اتاق دونفره بمانیم روز را با هم شب کنیم و شب را با هم به روز برسانیم بدون این که حتی متوجه بشویم چه وقتی شب است و چه وقتی روز. مهندس بخشایشی ‌شماره‌ی یکی از دوستانش در ترکیه را بهمان داده بود تا اگر پیشامدی شد یا کاری داشتیم با ان شماره تماس بگیریم. روز هفتم برای اولین برا فرصت کردیم از هتل اقامتمان بزنیم بیرون. از تلفن خانه هتل شماره را گرفتیم و سوسن خودش را معرفی کرد. قرار گذاشتیم و رفتیم خانه‌اش. خانه‌ای در روستای تروگلودیت در کاپادوکیا. ریشه‌اش ایرانی بود و متولد سارو آشتیان. باغ کوچکی داشت که در آن‌جا گل های محمدی پروروش می داد و گلاب می گرفت. همین که وارد خانه‌اش شدیم دستمان را گرفت و بردمان باغ پشت خانه‌اش. زمینی در حدود هزار متر و پر از گل‌های محمدی. میانه‌ی گل‌ها یک آلاچیق کوچک زده بود و سه صندلی لهستانی چوبی زیر سایه بانش گذاشته بود. وقتی نشسته‌یم پسر سیاهی که معلوم نبود از کجا  و چطور از ترکیه و خانه‌ی حسن سلمان سر در آورده برایمان قهوه ترک آورد و کم شیرینی ترکی. مزه تلخ قهوه در شیرینی بی اندازه‌ی باقلوای ترکی حل می‌شد و گلو را چنان به وجد می‌اورد که دلم نمی خواست به اندازه  جویدن شرینی دست از خوردن بکشم. با دهان پر از باقلوا اشاره ای به باغ پر از گل محمدی اش کردم و گفتم « سارو رو با خودتون آوردید اینجا؟» باد موهای لخت و خاکستری مرد را بلند کرد و دوباره روی سرش برگرداند. نگاه نافذی به سوسن انداخت و گفت« تو شیراز رو با خودت اوردی اینجا؟» هر سه خندیدیم. برایمان قصه مهاجرتش را گفت. کناره‌گیری‌اش از سیاست و راز گل‌های قرمزش را. ریشه‌ی اصلی این‌گل ها بر می‌گشت به زمان ناصرالدین شاه.یک شاخه گل محمدی را از کاشان با خودش اورده بود اینجا. شاخ گلی اصیل از باغ اجدادیشان. با تمام نا امیدی شاخه گل کرده بود و بخشی از ترکیه را کرده بود ایران. تنه دل خوشی روز‌های سخت مهاجرت همان تک شاخه ی کوچکی بود که قلم زده بود. موقع برگشت یکی از شاخه ها را برید قلمه زد داخل گلدانی کاشت و به سوسن داد.

هرقدر اصرار کردم نگذاشت تا شیراز بدرقه‌اش کنم. گلدان را دستم داد و تهران از هم جدا شدیم. سوسن رفت که برگردد کنار مهندس بخشایشی و من  تهران ماندم تا تنها شاخه گل محمدی  صد ساله را توی باغجه مان بکارم. شیراز به ندازه کافی گل داشت. بوی بهارن نارنج داشت. تهران بود که بوی خاک می داد و خون. تهران بود که به گلی نیاز داشت که طعم و بویش را عوض کند.

قرار گذاشته بودیم گل را که کاشتم و به اندازه یک دسته گل که گل کرد. گل‌ها را بچینم و با یک جعبه شیرینی ترکی بیایم شیراز. این بار با مادرم و برای گرفتن بوی تمام نارنج های شیراز. برای چیدن سوسن. گل داد به اندازه یک دسته گل.  گلبرگ‌ها را ولی پرپر کردم روی سنگ سوسن. خودش و مهندس را به دروغ فروخته بودند. مهندس سال‌ها بود که هیچ فعالیتی نداشت و سوسن که فقط گل بود فقط عطر خوش بهارنارنج بود با دستانی که بوی گل محمدی داشتند. همان تک شاخه‌ی محمدی, حالا هکتار‌ها هکتار گل شده. گل‌هایی که عطر گلابشان عطر خوش سوسن را با خودشان دارند و من بهار‌ها می نشنیم میان عطر انبود گل و سوسن قهوه ترک می خورم و باقلوای ترکی به سوسن فکر می کنم و با دیگ‌های گلاب گیری قطره قطره به یادش شره اشک می کنم.

 

 

محمد حسین محمدی این داستان را به غرفه  گلاب سارو تقدیم می کند.

 

13 خرداد 1396 نوشته : تحریریه دسته : داستان

نظرات سایر کاربران
حبیب
حبیب
حبیب
این یکی از بهترین داستان‌هایی بود که تا حالا خوانده‌ام. دستتان درد نکند.
علی محمدقاسمی
علی محمدقاسمی
علی محمدقاسمی
:|
این داستان یه حلقه مفقوده داره... رابطه نویسنده با غرفه گلاب سارو. حتما دوست هستند. داستان انقدر گیرا بود که به نظرم جا داره یه پست دیگه بیشتر در مورد خود نویسنده و ارتباطش با صاحب گلاب سارو منتشر بشه.
مخصوصا که در معرفی غرفه گلاب سارو فکر می‌کنم اشاره‌ای به همان باغ گل محمدی ترکیه شده بود...
نظر شما درباره این محصول
برای ثبت نظرات، نقد و بررسی شما لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود شوید. ( ورود - ثبت نام )
; ;