با سلام - با سلام، جهان جای بهتری است

جای یک کاسه سفالی لعاب خورده در خانه ما هم خالی است

یک کاسه سفالی لعاب خورده، از همان ها که ظرف آب گوشت مادر بزرگ ها بوده و حالا رنجور و خسته از رقابت با بلورها و چینی ها و آرکوپال ها گوشه ای افتاده، می تواند بنشیند روی جا کفشی خانه و بشود «کاسه کلیدها و سوییچ ها»ی اهل خانه.

می تواند بیاید گوشه قفسه کتاب ها و ما هر وقت هر جا اسمی از کتابی دیدیم و خوش مان آمد، یا دوستی پیشنهاد خرید و مطالعه کتابی را به ما داد، اسمش را بنویسیم و بگذاریم توی «کاسه کتاب هایی که یک روز خواهم خواند».

کاسه را می شود گذاشت توی اتاق بچه ها و بعد، تشویق شان کرد وقتی مدادی را می تراشند، خرده هایش را توی کاسه بریزند. «کاسه سرمدادها»، که پر می شود از خرده های رنگی مدادهای بچه ها. بعد می شود جمعه به جمعه نشست و ذره ذره این خرده مدادها را برداشت و هزار جور کاردستی ظریف و رنگی و زیبا از دل شان بیرون کشید.

کاسه را می شود گذاشت گوشه ای از میز تلفن، و همه سکه هایی که در جیب این شلوار و آن پیراهن و گوشه آن کیف ته نشین شده را توی کاسه ریخت. «کاسه سکه ها». سکه ها وقتی یک کاسه می شوند، قیمت پیدا می کنند و  با جمع شان می شود خرده چیزهایی خرید یا به فقیری کمک کرد یا حتی یک روز که جمع همه جمع است، می شود سکه ها را اسباب یک بازی خانوادگی کرد.

کاسه را می شود گذاشت روی میز آرایش و بعد به جای کشو و کیف، رژها و لاک ها را هم نشین یک کاسه کرد. اسمش را هم می شود گذاشت «کاسه زیبایی».

می شود کاسه را گذاشت روی اپن آشپزخانه و پر آبش کرد و بعد یک گل کوچک خوش رنگ را در آن شناور کرد. مثل یک قایق رنگی در یک ساحل آرام. «کاسه آبی». بعد هر بار، میانه های شستن ظرف ها و پختن غذاها و درست کردن دسرها و دم کردن چای و دم نوش ها، نگاهی به کاسه سفالی لعاب دار و زیبای شناور در آن کرد و خستگی را به نفسی بیرون داد.

 

 

کاسه را می شود گذاشت روی تاجٍ تخت و بعد یادداشت های کوچک مهربانی را به جای کشاندن به آشپزخانه و چسباندن روی در یخچال، آرام کاسه نشینش کرد. «کاسه عاشقانه ها». می شود نوشت: خواب بودی و من برایت چای دم کردم، صبحانه ات را گرم بخور نازنینم!

شاید کاسه را بشود گذاشت گوشه پنجره ای و جایش را محکم کرد و برای گنجشک ها و یاکریم هایی که بین دیوارهای سنگ و سیمان شهر اسیر شده اند، خرده نانی و ذره آبی گذاشت. «کاسه مهربانی». می شود پرنده ها را در قفس نکرد اما دل بسته پنجره خانه و کاسه مهربانی شان کرد.

کاسه را می  شود خانه مدادها و خودکارهای سرگردان خانه کرد. خودکارهایی که خیلی وقت ها در لحظه ای که باید دم دست باشند، نیستند و وقتی لازم شان نداری، یا روی میز افتاده اند و یا زیر پا می روند. «کاسه قلم دان».

کاسه را می شود پر کرد از  پارافین، یک نخ کتان برایش گذاشت و بعد، شمعی داشت که هیچ وقت تمام نمی شود، «کاسه سوزان» شب های عاشقانه.

یک کاسه سفالی لعاب خورده، از همان ها که ظرف آب گوشت مادر بزرگ ها بوده و حالا رنجور و خسته از رقابت با بلورها و چینی ها و آرکوپال ها گوشه ای افتاده، می تواند برای گوشه گوشه خانه ما، حال خوب و تازه به همراه داشته باشد.  همان کاسه سفالی لعاب خورده که روی چرخ سفالگری و زیر انگشت های ورزیده استادکاری درست شده، سفالی که رنگ لعابش از دل سنت و فرهنگ بومی ما آمده، همانی که لمس کردنش کلی خاطره برای آدم زنده می کند، حیف است اگر دور از روزمره های ما بماند. حیف است که این کاسه ها باشند و ما نداشته باشیم شان.

 

نوشته رضا جوان در 96.05.19, 4:54 ب.ظ 3 دیدگاه

نظرات سایر کاربران
96.05.19, 5:35 ب.ظ
من این متن را پسندیدم. چون علاوه بر اینکه حس قوی و بوی زندگی داشت، بسیار بسیار به جنبه های کاربردی ظروف سفال اشاره کرده بود. خیلی خوب بود.
96.05.19, 5:58 ب.ظ
من هم از خواندن این متن لذت بردم.
برای این قلم و صاحبش، جوانی و آراستگی آرزو می کنم.
96.05.20, 12:37 ب.ظ
اصلا احساس کردم ارامشی در خوردن توی یک کاسه سفالی هست
نظرات شما